تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


روز اول درس  

امروز 8 ک نه ساعت 9و نیم بیدار شدم..
بعدش کلی حمالی کردم و اتاق و مرتب کردم
و نواحی دیگر:/
26صفحه درس خوندم:/
پرخوری هم گزارش شده:/
با یونس کلی اهنگ خوندیم و مسخره بازی دراوردیم:/
الان سرم گیج میره:(
بابا عصبیه
اوه اوه
الان میخام عکس فائزه رو بکشم:)

ادامه مطلب  

بابا  

 
چه غصه ای بالاتر از اینکه  ۹ شب به خانه زنگ بزنی و صدای بابا را بشنوی که: دارم ناهار می خورم.
بابا... بابا.‌. فکر کردن به تو و روزهای سخت و سیاهی که زندگی برایت ساخت وحشتناک است. بابا چرا من نمی توانم هیچ کاری برای کم کردن این همه سیاهی بکنم.
این شب لعنتی برایم غصه اورده. خوابم نمی برد.
خدایای مهربان دردهای بابا را بیشتر نکن.
 

ادامه مطلب  

بارون و بابا...  

داره بارون میاد و تهران شدید بارونیه..
بارون شلاقی داره میباره و از صبح هم هوا ابری بودش..
صبح ها كه پامیشم اول از پنجره بیرونو نیگاه میكنم...ابری كه میشه دلم میگیره...
دلم ابریه مثل هوای تهران...
بابا رو همیشه توو محل با هوای ابری بارونی تصور میكردم...به بابا كه فكر میكنم با یه كت قهوه ای و شلوار مشكی تصورش میكنم كه بدو بدو میدوه و پایین كتش رو با دست گرفته...
بابام،پارسال یادته چقدر برامون انار گرفتی؟دیگه واسم انار نمیخری؟سمیرا انار دوست داره ها

ادامه مطلب  

شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام عليک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

 

دیشب رفتیم خواستگاری :-)
برای داداش جان البته که من نمی خواستم برم منوکشون کشون بردن :-)
رفتیم اونجادیدیم عه ایناکلی اشنابودن خبرنداشتیم ما
تاساعت نه شب فقط درموردمسائل حاشیه ای حرف زدن 
اخرش من گفتم دخترخانومتون نیستن ؟
وبعدعروس خانوم بامیوه واردشد 
رک میگم من یکی که خوردتوذوقم :-(
خیلی خانواده ی خوبین ولی قیافه ی دختره به دلم ننشست :-(
ولی داداشم میگه من خوشم اومده:-\
پ.ن دیروزصبح نشستم اهنگ گوش دادم و گریه کردم فقط
باتچکرازبانوی عزیزکه اهنگ

ادامه مطلب  

تولد بابا بهنام  

سلام
چندوقتی بود که میخواستیم عمه رو دعوت کنیم و قرار شد بذاریم شب تولد بابا.
جمعه 26 شهریور تولد بود و ما شب جمعه مهمونی گرفتیم.
خیلی خوب بود و خوش گذشت.شما همش میگفتی پس چرا بادکنکک نیس مثل تولد من!
با مامان ایران رفتی بیرون وبرای بابا کادو خریدی.یه جوراب و یه جامدادی اردک!!!!!!!
میگیم جامدادی چرا؟میگی خودکار و کارتشو بذاره
کیک هم خودم پختم برای بابا و همه فکر کردن از بیرون گرفتم

ادامه مطلب  

فقط+نوشت  

+اخه دیگه اهنگیم مونده که تیوی ما زیر صدا نذاشته باشه!؟؟؟
همین الان زیر صدای ابلیغشون اهنگ your beautifulبووود دریغ از یه ذره خلاقیت

ادامه مطلب  

شبها  

بابا  ازت دلم گرفته...از تو هم دلگیرم...چرا وقتی رفتی که بهت نیاز داشتم..چرا توی بدترین روزهای زندگیم نیستی...من احساس امنیت نمیکنم..هیچکس نمیتونه مثل تو بهم حس امنیت بده....یکی هست  ..تو میشناسی..ولی...ولی بابا اونم انداختم تو دردسر....اونم خیلی خوبه..ولی اون حسی که تو بهم میدادی رو نمیتونم تز کسی بگیرم...تو فرق داشتی با کل دنیااا..چقدر دیر فهمیدم...چطور مبتونم جبران کنم.بابااااام خسته شدم چرا نمیای دنبالم...تورو خدا بیا قبل از این که دیر بشه....تو دختر

ادامه مطلب  

روزم نبوده  

 
بعضى روزها در زندگى هستند براى هیچ كارى نكردن. براى هیچ كسى نبودن، یا اصلاً براى نبودن.
امروز، روزِ نبودن من است.
دلم میخواهد در این روزِ بزرگ، هیچكس، حتى خودم، مرا نبیند، نشناسد و به خاطر نیاورد.
دلم میخواهد امروز نباشم. نه براى خودم، نه براى دیگرى.
یك امروز مرا از آنچه زندگى مینامید معاف كنید.
لطفاً
 یه روزی روز ادم نیس .... امروز روز من نبود ... شنبه اس که تلخ شروع شده ... 
الان دارم اهنگ یادگاریا گوش میدم ... یهو از کوره در میرم ...  امروز خیلی خو

ادامه مطلب  

شعر خوانی  

شعر خوانی                              
مهم ترین کار یک خواننده به هنگام خواندن شعر ترکیب لحن ها با یکدیگر است   به گونه ای که اهنگ کلی شعر از اغاز تا پایان حفظ شود                                    در سرودهُ زیر لحن های حماسی عاطفی و توصیفی در هم امیخته شده اند

ادامه مطلب  

روزت مبارک بابا  

بابای عزیزتر از جانم سلام..
از آسمان چه خبر؟
مهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟
 
مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم
 
مرا ببخش که بزرگ شدم 
که بدون تو دوام آوردم
 
بابای مهربانم
بعد از تو من دیگر زندگی نکردم
اگر نفسی مانده به اجبار است..
 
تو که رفتی دنیای مرا هم با خودت بردی
دنیای من مهربانی ات بود 
محبتت بود
 
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا
کاش میشد یکبار دیگر ببینمت..
 
هیچکس محبت تو را به من نداشت تو مثل کوه پشتم بودی
تو که رفتی

ادامه مطلب  

 

      
 
به سراغ من اگر می آیید با یه سبد بزرگ میوه بیایید و دل ما شاد کنید ... :)
 
+ طعم پاییز و زمستون
+ با دستای یخ زده و کثیف از نارنگی هایی که بابا همین الان برات خریده  پوست بکنی و طعم خاصشو تا ته دلت حس کنی و ... :)
فک کنم دوس داشتن یه جورایی شبیه این طعم و این لحظه باشه :)
+ یا مث وقتی که بابا انار خریده باشه و نشسته باشین تو سرمای زمستون کنار بخاری ... تو انار دون کنی براشون و بابا انار رو آب بگیره براتون و حرف بزنین و خنده باشه رو لبتون ... سرخ باشه دل

ادامه مطلب  

33  

*من قبلا هم از انتظار حرف زده بودم ! دیگه نمی دونم چیکار کنم انتظارات ازم بره پایین ! بابا به من چه اخه ؟! ای بابا اگه گذاشتن مثل ادم زندگیمونو بکنیم ؟!
*خسته و کوفته میرسی خونه ؟!
بابا :علي ؛ توی اداره مشکلی داری ؟! 
من : کسی چیزی گفته ؟! اره خب پام درد میکنه ؛ همون مشکل همیشگی !!! کسی چیزی گفته ؟!
بابا : اینطوری استخدامت نمی کنن ! مهم نیست کی گفته فقط خواستم بدونی اینطوری استخدامت نمی کنن !
من : باشه ( توی دلم >>> کاش لااقل میپرسیدی وضع پات چطوره ؟! کاش لاا

ادامه مطلب  

کامی بابا کمکم کن  

یکی بود یکی نبود
پسر جان برو صابون بخر بیار.......
با با من صابون دوست ندارم..........شامپو بدن برات می خرم....................................
غلط کردی فقط صابون گلنار می خری می یاری............زندگی سخته.................فردا بزرگ شدی چطور می خوای  زندگی بچرخونی؟...................................
کامیار رفت.............گفت ..........یا ابلفضل رفت............................
گذشت............................اون طرفا گلنار پیدانشد............برگشت خونه..............
بابا گلنار تا دو تا چهار راه بالا و پایین نبود....................................
چی کا

ادامه مطلب  

ِیکشنبه 95/08/23  

پریشب خواب عجیبی دیدم .... جدیدا هر اتفاقی می افته بنظرم آشناست انگار قبلا خوابش دیدم ....و دیشب خوابم تعبیر شد پسر عموم مرد...
بابام با اون حالش....پسر عموم سالها بود مریض بود و خانواده اش با همه قطع ارتباط کرده بودند ماجرا طولانی و پیچیده است ...ولی پسر عموم بود یا بقول داداشی هم خونی ....خیلی سال پیش دیدمش باهاش خاطره ای هم که نداشتیم نمی دونم شاید بخاطر بابا ناراحت بودم دیشب حالم بابت این موضوع بد بود ....
داداشی بهم زنگ زد گفت که این اتفاق افتاده مر

ادامه مطلب  

17 شهریور  

سلام
17 شهریور مصادف بود با 5 امین سالگرد ازدواجمون.منو بابا سرکار بودیم و قرار شد عصر شما با عمو اینا بیاین تهران و خوش بگذرونیم.
ما بعد کار رفتیم شوش  و یکم وسیله خریدیم و دور زدیم تا حدود 8 که عمو و مامان ایران و عمه رسیدن.اول رفتیم رستوران الماس شهر و بعد یه شام مفصل و خوشمزه رفتیم سیرک پارک ارم که خیلی خوب و شاد بود.
حسابی بهمون خوش گذشت و تا اومدیم خونه ساعت3.30 بود!!!
همه ایناروهم مهمون بابا بودیم.

ادامه مطلب  

4 شنبه 95/08/12  

تو اتاق محل کارم موش یافت شده وای من خیلی می ترسم یعنی وحشتناک می ترسم اگه تو خونمون بود پامو خونه نمیذاشتم ولی اینجا باید خودداری کنم ... مدیر فروشمون دید من بیرون اتاق وایستادم امده کلی ماجرای اینکه چقدر اینجا موش داره تعریف می کنه و همیشه صدای موشا میاد ... نمی خوام ضعف نشون بدم ولی واقعا می ترسم ...
اگه بشه امروز زود برم که برم بیمارستان دیدن بابا - بابا هنوز بیمارستانه .... خدایا کمک کن ....

ادامه مطلب  

عمر دوباره  

سلام
دیروز عید غدیر بود و تعطیل.ناهار مامان ایران اومد خونمون و گفت دوشنبه هفته دیگه عروسیه افسانه اس.
عصر من رفتم ارایشگاه موهامو رنگ کنم توام باهام بودی.اما یه ربع اخر خسته شدی و زنگ زدم بابا اومد دنبالت و خداروشکر که رفتی!!!
من از ارایشگاه اومدم توشهر و کارامو انجام دادم و بابا گفت بریم سینما رفتم سانس سینما رو پرسیدم و به بابا زنگ زدم که ساعت ده سانس (ساعت20:36) و قرار شد من پیاده برم تا بابا بیاد دنبالم.اما سر چهارراه سیادت اومدم از خیابون رد

ادامه مطلب  

دادايي...  

5شنبه صبح با سمیر و نفس رفتیم پیش بابام...خلوت بود و ما راحت تر...نه سیدخندان رفتم و نه شركت..تعطیل.
رفتیم سبك شدیم و اومدیم،سمیر پیش من گریه نمیكنه و هربار كه میرفتم آب بیارم واسه مزار بابا گریه میكرد و جلوی من سكوت اما من نه...نمیتونستم دووم بیارم.
5شنبه ظهر رفتیم خونه مادرعیال،بهروز هی اصرار میكرد و هماهنگ میكردم،فهمیدم چی رو میخواد بگه..جنسیت بچه ش رو..
خونه مادری عیال كیك گرفت و خونه حاجی شیرینی گرفت...بچه دادایی پسر ه...عمو شدم..
البته بحث دختر

ادامه مطلب  

رقص و شادی بکنیم  

دو سه روز گذشته خیلی کمر دردم بهتر شده بود. همینجوری راه که میرفتم یه اهنگ شاد گوش میدادم و زیر پوستی و نرم میرقصیدم .
خیلی حس خوبیه. راه بری و درد نداشته باشی. چقدر نعمت هست و حواسم بهشون نیست. تا از دست ندی قدر نمیدونی. همین دیدن شنیدن راه رفتن و غذا خوردن. چقدر دلیل واسه شاد بودن و رقصیدن هست.
چرا ادما نمیرقصن همینجوری. تصور کن تو خیابون موقع راه رفتن همه با رقص و شادی رد بشن. 

ادامه مطلب  

مرگ3  

سلامتی رُبّانِ مشکیِ گوشه عَکسم!!
??رَگِ پارَم و تیغِ تو دستم??
??سلامتی گُلای رو سَنگِ قبرم??
??دستای زخمی و سَردم✌
??سلامتی صدای گَرمِ مَدّاح??
♪گریه و ناله و آه♪
??سلامتی مُرده خوریِ مِلَّت??
✊اَشکایی که هست با مِنَّت✊
??سلامتی عَذاب وُجدانِ عشقم??
??خوندن نامه ای که واسش نوشتم??
??سلامتی رِفیقای بی مرامَم??
??اَشکِ روی گونه های مامانم??
.
.
↩سلامتی اون روز!!!

ادامه مطلب  

6 صبح  

دیروز که 6 صبح داشتم آماده میشدم برم سرکار یهو تلن زنگ خورد تا برسم به گوشی دلم زار راه رفت، داداشم بود با صدای خیلی درآلود و گفت بیا منو ببر بیمارستان حالم بده
بدو بدو فقط شال سرم کردم و کیف برداشتم که با سروصدا مامان و بابا هم بیدار شدن و بهشون خبر دادم و همه با هم رفتیم، من رفتم سرکار و مامان و بابا داداشم رو بردن بیمارستان و از اونجاییکه دکترا مون همشون نامردن اول تشخیص سنگ کلیه دادن ولی نزدیک ظهر گفتن آپاندیسه.
یعنی داداش بنده خدای من از سا

ادامه مطلب  

شانس صبحی من  

فکر کنید یه چیزی که فکر نمیکنی هیچوقت دیگه پیداش کنی احساس میکنید یه
جای دوره دستت بهش نمیرسه .
این میتونه عکس باشه میتونه کس باشه میتونه
شی گم شده باشه ..یاحتی اهنگ اره اهنگ خارجی که من حتی اسمشم
نمیدونستم و جز معدود اهنگ خارجیای دوستداشتنی دوران نووجونی منه که خیلی
دوسش داشتم
قبلنا یه جا گوش میکردم زیاد ولی بعدش گمش کردم ... تو فکربودم
تو نت دانلودکنم ولی  فارسی نیس که اگه اسشم بلدنباشم یه تیکه اهنگو بنویسم
هیچی و هیچ ....ولی امشب رفتم یوتی

ادامه مطلب  

 

#Set fire to Love the song]
http://www.aparat.com/v/yRC1P/elena_gomez_feat_Adele-set_fire_to_the_love_song
I let it fall, my heartگذاشتم قلبم سقوط کنه (عاشق شدم)And as it fell, you rose to claim itو در حالی که داشت سقوط می کرد تو بلند شدی تا فتحش کنیIt was dark and I was overهمه جا تاریک بود و من به اخر خط رسیده بودمUntil you kissed my lips and you saved meتا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادیMy hands, they're strongدستهای من قوی انBut my knees were far too weakاما زانوهام ضعیف تر از اون بودن کهTo stand in your armsبتونم توی اغوشت بایستمWithout falling to your feetو به پات نیفتمBut there's a side to y

ادامه مطلب  

756.  

این روزها دلم بی‌شمار به کودکی‌ام نیشگون می‌زند. هوس کرده‌ام کاسه‌ای پر از توت فرنگی بردارم و روی طاقچه خانه قدیمی بنشینم و همین که توت فرنگی‌هایم را گاز می‌زنم و پاهایم در هوای اتاق، یکی در میان تاب می‌خورند، رابطه خودم و بابا را نظاره‌گر باشم. ببینم که وقتی برایم کتاب داستان می‌خواند چه شکلی بود، وقتی نوار قصه را توی ضبط می‌گذاشت، وقتی شعر یه روز یه آقا خرگوشه را با من زمزمه می‌کرد و وقتی جا به جا می‌خواندم، شعرم را اصلاح می‌کرد. ب

ادامه مطلب  

 

اینترنت خونم افتاده بود..اووووف
دریغ از مثل ادم درس خوندن :/ موندم فردا میخوام چجوری واسه رزیدنتی بخونم والااا اصن نمیتونم..همش خوابم میاد چای و قهوه اصلا اثر ندارن..از خواب چشمام میسوزه..خیلی خوب داشتم جلو میرفتم...البته شاید واسه اینه که دارم دوره میکنم..حوصله ی دوره ندارم..
امروز نرفتم بیمارستان..یعنی خواب موندم و وقتی پاشدم دیدم اصن امرروز لازم نیست که برم..باز یه لکه هایی افتاده رو گردنم :/ دیکه خسته شدم..به درررک اصن sle باشه چی کارش کنم :/
شاد

ادامه مطلب  

امروز روز تولد توست عزيزترينم  

امروز روز تولد توست
بهترین روز زندگی من
روزی كه قلبم بیرون از بدنم شروع به تپیدن كرد
تو شدی تمام زندگی من، مامان جون
جونم به جونت بسته است – نفسم به نفست
میخوام كه همیشه شاد و خوش باشی
دوست دارم كه روز به روز موفقیت هات رو ببینم
وقتی لبخند میزنی قلبم میشكفد
وقتی گریه میكنی نفسم بند میاد
 
 
هنوز حرف نمیزنی. كلماتی كه میگی بابا است و در صورت نیاز گاهی آب و اگر گشنه ات بشه هم بوف میگی
ولی بقیه حرفات رو همه رو با اشاراتت به ما میفهمونی. دیگه كاملا م

ادامه مطلب  

 

نه بابا حسن جانمان یکم لوس و مامانی تشریف دارن دوری بهشون نمیساخت مثکه

ادامه مطلب  

امتحان زنان  

یعنی هااااا من هر چقدر هم خونده باشم و بلد باشم اسم امتحان که میاد فراموشی میگیرم..
2-همیشه و در همه حال برای امتحان مبحث نخونده دارم...درود بر من..هیچ وقت هیییچ وقت من واسه امتحان اماده نبودم..شب امتحان بازیگوشیم گل میکنه و مجبورم تا صبح درس بخونم :/
3-بابا تشریحی دیگه چه صیغه ای بود آخه :/ ای بابا..
4-یادش به خیر من چقدر شب های امتخان می اومدم و اینجا مینوشتم...یادش به خیر..
یادمه یه بار واسه خونه حس پرواز داشتم..اولین باری که میخواستم برم خونه اخه فک

ادامه مطلب  

سواد كوه  

ششم آبان صبح همراه خانواده حسین به همراه ایرج خان و كوروش راه افتادیم سمت سوادكوه. هوا عالی بود و خنك. دماوند كه رسیدیم به یه كله پاچه ای رفتیم و كمی خرید كردیم. وقتی رسیدیم سوادكوه تقریبا ظهر شده بود. خانواده پسرعموی كوروش كیارش هم به جمع ما پیوستن و در كنارمون بودن. خوش گذشت . فراز پسر ایرج خان كه یه عكاس حرفه ای هست ارگ داشته و همراهشون اورده بودنش. برامون كلی  اهنگای خاطره انگیز زد با كلی اهنگ شاد كه بچه ها زدند و رقصیدند. خوش گذشت جمعه غروب

ادامه مطلب  

 

ولشکن بابا
من ک زیارت کردم
سال بعد باهم میریم ان شاء الله
فک کن از همه خاستماااا
مهم ترین حاجتمی تو��

ادامه مطلب  

شب گری هام1  

اومدیم خونه بابابزرگم دیگه خیلی مامان بزرگم اصرار کرد که برا شام بمونیم و موندیم دیگه
پاشد که بره غذا درست کنه منم رفتم موهامو شونه زدم و رژمو از کیفم دراوردم زدم به لبم
و رفتم تو اشپزخونه و کمک مامانوبزرگم کارش تموم شد و رفت بیرون منم یه اهنگ توپ 
گذاشتمو و شروع کردم که اشپزخونشونو تمیزکنم دیگه جارو کردم گردگیری کردم ظرفاشم
شستم و اومدم بیرون متاسفانه تلوزیونشون خراب شده بود دیگه رفتم سراغ کتابم و بعدم
اومدم وب کاش بابام زودتر میومد شام م

ادامه مطلب  

پاييز  

خیلی وقت بود توو وبلاگ ننوشته بودم،حتی توی دفترچه خاطرات دستیم هم هیچی ننوشتم..
حس و حال نیست..خسته ام و سرم شلوغ از كار.
پاییز اومده...
پاییز سرد و دلگیر شروع شده و عمر مثل باد میگذره...
5شنبه پیش 8ام رفتیم بهشت زهرا..نفس رو بدم بابام ببینتش...
هوا تاریك شده بود و سمیر ازم شاكی و بچه ها هم كم و بیش...اخلاقم افتضاح به تمام معنا شده...
نفس رو چند دقیقه پیش بابا نیگه داشتیم و بعد سمیر بردش تو ماشین و من و بهنام و بهراد یه 40 دقیقه ای پیش بابا بودیم ..
بغضم ترك

ادامه مطلب  

 

من و بابا جون وقتی نامزد کردم یه آهنگی را خیلی دوست داشتیم و همیشه توی خوشی و ناراحتی همیشه اون آهنگ و گوش می دادیم و آرام بخش ما بود
حتی مامانی هم خبر داشت وقتی چند روز آهنگ را گوش نمیدادیم شاکی میشد که یه اتفاقی افتاده شما دو تا یه چیزیتون هست که دیگه این آهنگ را گوش نمیدین
الان هم سعی میکنم هر روز این آهنگ را برات بذارم تا بهش عادت کنی  وقتی دنیا اومدی با این آهنگ آروم بگیری همونطور که من و بابا جون با اون آروم میشیم

ادامه مطلب  

2 خاطره از شهيد همت  

مثل بقیه كشاورزها
 
پاچه های شلوارش را تا می زد تا زیر زانو، آستین هاش را هم تا آرنج! مثل بقیه كشاورزها. نمی دانم مرزبندی زمین ها را دیده اید یا نه. خیلی باریكند و راحت جا به جا می شوند. آن موقع ابراهیم ده دوازده سالش بود. هر سال موقع كشت و درو می رفت سر زمین. اگر یك سال می گفت نمی توانم، بابا جون می ماند چه كار كند. موقع درو، به گندم های لب مرز كه می رسیدیم، ابراهیم می رفت روی مرز می ایستاد. دلش نمی خواست محصول زمین های كناری با محصول زمین بابا جون ق

ادامه مطلب  

آنچه دیشب گذشت  

دشب خیلی حال و حوصله نداشتم داغون بودم از نوع خیلی بدش .... 
داشتم تو اتاقم فیلم نگاه می کردم و در شرف خواب بودم که دیدم یک صدای نهیبی 
می آید ..... فکر کردم کامیونی چیزیه .... چشمتون روز بد نبینه دیدم دارم میلرزم ....
بله زلزله بود ....
بسیار بسیار ترسیدم ..... قلبم انقد تند تند میزد که نگویید و نپرسییییید ..... 
بدو بدو رفتم پایین پیش مامان اینا که پیش هم باشیم ..... 
رفتم اتاقشون دیدم دارن خروپف می کنن ..... 
حالا من ! شب ! اتاق تاریک ! خروپف مادر و پدر گرامی ! بر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1